عادت کرده ام به پاک کردن گذشته. پاره کردن دفترهای یادداشت. پاک کردن پیام هایم بعد از فرستادن، حذف کردن حساب های کاربری ام توی شبکه های اجتماعی. هر چیزی که احساس کنم سنگینی گذشته را روی شانه هایم می نشاند. به محض اینکه از شرشان خلاص می شوم ذهنم آزاد می شود، سفید می شود. انگار که جا برای فکرهای تازه هست. جا برای تلاش دوباره. شاید چون انباشته اند از شکست های مکرر. گاهی از مرور گذشته آنقدر هراس دارم که حد ندارد. 

یک دفتر دیگر هم به پایانش نزدیک می شود. اینبار قصد دارم آتشش بزنم. ببرم توی بالکن و زیرش کبریت بکشم. الو بگیرد و خاکستر شود. بعد خاکسترش را بتکانم توی سطل آشغال. بسپارم به عوامل خدوم شهرداری که چند سالی هست خیلی بی سر و صدا می آیند و می روند.

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام
- داریوش کبیر