یادداشت های یک نویسنده

دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۱۱ ب.ظ hadi hadi
کوله ات را سبک کن

کوله ات را سبک کن

عادت کرده ام به پاک کردن گذشته. پاره کردن دفترهای یادداشت. پاک کردن پیام هایم بعد از فرستادن، حذف کردن حساب های کاربری ام توی شبکه های اجتماعی. هر چیزی که احساس کنم سنگینی گذشته را روی شانه هایم می نشاند. به محض اینکه از شرشان خلاص می شوم ذهنم آزاد می شود، سفید می شود. انگار که جا برای فکرهای تازه هست. جا برای تلاش دوباره. شاید چون انباشته اند از شکست های مکرر. گاهی از مرور گذشته آنقدر هراس دارم که حد ندارد. 

یک دفتر دیگر هم به پایانش نزدیک می شود. اینبار قصد دارم آتشش بزنم. ببرم توی بالکن و زیرش کبریت بکشم. الو بگیرد و خاکستر شود. بعد خاکسترش را بتکانم توی سطل آشغال. بسپارم به عوامل خدوم شهرداری که چند سالی هست خیلی بی سر و صدا می آیند و می روند.

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام
- داریوش کبیر


۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۱۱ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
hadi hadi
دوشنبه, ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۰۰ ب.ظ hadi hadi
خاطراتم را به من پس بده

خاطراتم را به من پس بده

سالهای طولانی تلاش کردم یادها و خاطراتی ویژه از ذهنم پاک نشود. بارها و بارها مرورشان کردم. توی تقویم علامت زدم، برای شان وبلاگ اختصاصی ساختم. عددها را به آخر نامهای کاربری ام اضافه کردم و از همه مضحکتر اینکه پسوردهایم را هم با همین یادها ساختم. یک جورهایی 24 ساعته باهاشان زندگی کردم. شاید چون تنها چیزهایی بودند که از یک اتفاق خاص برایم باقی مانده بودند. همین اصرار برای زنده نگه داشتن بعضی چیزها دست آخر به کشته شدن و از دست رفتن یادهای دیگر منجر شد. یا حداقل آنقدر ذهنم را از این چیزها انباشتم که تمام یادهای قبلی به جایی دورتر از پس و پشت ها عقب نشستند. طوری که از دسترس من برای مرور خارج شدند.

برای همین چیز زیادی از سایر وقایع زندگی ام به خاطر ندارم. در حالی که تا پیش از آن حافظه ام مثل بنز کار می کرد؛ قدرتمند و پرسرعت، و البته زیبا و دلربا. حافظه ام را می گویم. همانی که الان قد حافظه ماهی شده. دیگر چیزی را به یاد نمی آورم. کتاب هایی که خوانده ام و فیلم هایی که دیده ام. اتفاقات روزمره.

بعدها فهمیدم که یک دوره ای که به این حال دچار شدم -یعنی تلاش برای نگه داشتن بعضی چیزها و فراموشی چیزهای دیگر- همه چیز اهمیتش را از دست داده بود، جز آن کسی که رفته بود. و بعد از او هم دیگر معنایی نداشت این زندگی کوفتی.

چند روزی هست که یک کتاب درباره فیلسوفان می خوانم. مجموعه گفتگوهایی هست درباره فیلسوفان بزرگ تاریخ. لابه لای مطالعه کتاب یاد کتاب دیگری افتادم: دنیای سوفی. بعد هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نیامد. فقط همینقدر از کتاب یادم مانده که یک چیز داستان مانندی بود با تِم فلسفی. این اتفاق برای چندمین بار بود.

ادامه مطلب...
۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
hadi hadi