سالهای طولانی تلاش کردم یادها و خاطراتی ویژه از ذهنم پاک نشود. بارها و بارها مرورشان کردم. توی تقویم علامت زدم، برای شان وبلاگ اختصاصی ساختم. عددها را به آخر نامهای کاربری ام اضافه کردم و از همه مضحکتر اینکه پسوردهایم را هم با همین یادها ساختم. یک جورهایی 24 ساعته باهاشان زندگی کردم. شاید چون تنها چیزهایی بودند که از یک اتفاق خاص برایم باقی مانده بودند. همین اصرار برای زنده نگه داشتن بعضی چیزها دست آخر به کشته شدن و از دست رفتن یادهای دیگر منجر شد. یا حداقل آنقدر ذهنم را از این چیزها انباشتم که تمام یادهای قبلی به جایی دورتر از پس و پشت ها عقب نشستند. طوری که از دسترس من برای مرور خارج شدند.

برای همین چیز زیادی از سایر وقایع زندگی ام به خاطر ندارم. در حالی که تا پیش از آن حافظه ام مثل بنز کار می کرد؛ قدرتمند و پرسرعت، و البته زیبا و دلربا. حافظه ام را می گویم. همانی که الان قد حافظه ماهی شده. دیگر چیزی را به یاد نمی آورم. کتاب هایی که خوانده ام و فیلم هایی که دیده ام. اتفاقات روزمره.

بعدها فهمیدم که یک دوره ای که به این حال دچار شدم -یعنی تلاش برای نگه داشتن بعضی چیزها و فراموشی چیزهای دیگر- همه چیز اهمیتش را از دست داده بود، جز آن کسی که رفته بود. و بعد از او هم دیگر معنایی نداشت این زندگی کوفتی.

چند روزی هست که یک کتاب درباره فیلسوفان می خوانم. مجموعه گفتگوهایی هست درباره فیلسوفان بزرگ تاریخ. لابه لای مطالعه کتاب یاد کتاب دیگری افتادم: دنیای سوفی. بعد هر چه فکر کردم چیزی به خاطرم نیامد. فقط همینقدر از کتاب یادم مانده که یک چیز داستان مانندی بود با تِم فلسفی. این اتفاق برای چندمین بار بود.

...